حكيم ابوالقاسم فردوسى
222
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گفت : اى گرد بسيار هوش ، تا بدين جا رخت كشيدهام بهترين نيكخواه و مهربانم تو بودهاى . گفتههاى نغز و پر اميدت آرام بخش دل دردمند من است . باور بدار به بيهوده سخن نمىگويم در دلم افتاده كه فراوان بدين نگذرد روزگار * كه بر دست بيدار دل شهريار شوم زار من كشته بر بىگناه * كسى ديگر آيد بدين تاج و گاه تو پيمان همى دارى و راى راست * و ليكن فلك را جز اين است خواست ز گفتار بد گوى و از بخت بد * چنين بىگنه بر سرم بد رسد افراسياب از كردار خود پشيمان مىشود ، اما آن زمان كار از كار گذشته و پشيمانى سود ندارد . چه از خون ريختن من در ايران و توران خروش برپا مىشود ، و مردمان مىآشوبند . دل پيران به شنيدن اين سخنان دل آزار دردمند و آشفته شد . به خود گفت : اگر آنچه شهزاده مىگويد راست و درست باشد من گنهكارم ، و گناهى بزرگ كردهام ، چه من او را به توران زمين خواندم و آوردم . پس از اين انديشههاى دراز و دل آزار پيران به او گفت : شايد ياد ايران و مهر ميهن ، و ياد بهى روزگاران گذشته ، تخت شاهنشهى و پادشاهى كاووس ترا چنين دلگير و سودا زده كرده است . پيران به مهربانى و دلنوازى چندان سخنان دلخواه و اميد بخش به شهزاده گفت كه غم از دلش بيرون رفت . آن گاه هر دو بر خوان نشستند و به شادخوارى پرداختند . فرستادن افراسياب پيران را در كشورها چون هفتهاى بدين سان سپرى شد افراسياب به پيران فرمان داد از آن جا تا مرز هند و درياى سند سفر كند و باژ و ساو بگيرد . پيران با سپاهى گران روانهء مرز هند شد . چندى پس از رفتن پيران نامهاى از سوى افراسياب به سياوش رسيد . شهريار توران در آن نامه به شهزاده نوشته بود : از زمانى كه از من جدا شدهاى دمى آرام و قرار ندارم ، اما چون شادى و آسايش تو در رفتن به